عاقبت کسی جای تو را در این ویرانه دلم خواهد گرفت.
و آرزویت در نقطه ی کور دلم دفن خواهد شد.
آه که چه پای کوبی خواهم کرد بر گور آرزوهایم...
و چقدر با صدای بلند خواهم خندید ...
و به همه خواهم گفت که از زندان غم رها گشته ام.
آری
کسی جای تو را خواهد گرفت .
کسی بلندتر از تو.
با چشمانی سیاه تر ازچشمان ویرانگر تو ...
و با نگاهی مهربانتر ازنگاه افسونگر تو...
کسی جای تو را در این ویرانه خواهد گرفت.
کسی که تنش بوی گس عشق خواهد داد.
کسی که آغوشش گهواره ام خواهد بود و بوسه اش اکسیر.
.
.
.
اما نامهربان من چه کسی جز غم جای مرا در دلت می گیرد؟؟؟
بوی بهار را می شنوی؟؟؟
با تمام غریبی می آید
با آن تن سپید عریانش
بهار یعنی امید دیدن تو
چه خوش می آید امید دیدنت در حالی که تو مرا در خلوت ترین گوشه ی دلت دفن کرده ای.
بهار یعنی به آغوش کشیدن تو
و تو مرا از آغوش خود چنان که خدا آدم را از بهشت راندی.
بهار یعنی در سیاهی چشمانت غرق شدن و خدا می داند مرا به چه سیاهی انداختی.
بهار یعنی عشق. بهار یعنی شوق بهار یعنی شور. اما بی تو!!!!!!!!!!!!!!
کدام عشق کدام شوق کدام شور؟؟؟؟
کدام بهار
زمستانی است دل من !!!

روزی گفتم هر روز منتظر قاصدکی از دیار حافظم
قاصدک می آمد و همیشه مدتی طول می کشید تا اشک هایم خشک شود و بتواند دوباره بپرد.
از وقتی زمستان آمده دیگر قاصدکی نیامد
نمی دانم از سردی هوا است یا از سردی دل !!!
چند روزی است قاصدکی نیامده .
شاید اشکهایت روی قاصدک یخ زده.
من دیگر یاد گرفتم هیچ وقت پیش قاصدک گریه نکنم
گریه هایم برای توست برای عشق من و تو .
نمی خواهم هیچ قاصدکی گریه هایم را بر دوش باد به رقص درآورد.

روزی گفتم هر روز منتظر قاصدکی از دیار حافظم
قاصدک می آمد و همیشه مدتی طول می کشید تا اشک هایم خشک شود و بتواند دوباره بپرد.
از وقتی زمستان آمده دیگر قاصدکی نیامد
نمی دانم از سردی هوا است یا از سردی دل !!!
چند روزی است قاصدکی نیامده .
شاید اشکهایت روی قاصدک یخ زده.
من دیگر یاد گرفتم هیچ وقت پیش قاصدک گریه نکنم
گریه هایم برای توست برای عشق من و تو .
نمی خواهم هیچ قاصدکی گریه هایم را بر دوش باد به رقص درآورد.

بهار رسیده بود .
نگران شکوفه ها بودم که مبادا قبل ازآمدنت پرپر شوند.
بهار گذشت با تمامی آرزوهای زیر باران بودنمان .اما نیامدی...
هر روز که می گذشت هر زیبایی که می دیدم پیش خود می گفتم او که آمد نشانش خواهم داد
اما دریغ از آن روز...
تابستان رسیده بود .
اولین نشان تابستان که دیدم گفتم اگر بیاید حتما عاشق اینجا می شود.
می دانستم عاشق طبیعتی .
تابستان با تمامی زیبایی هایش می گذشت .ولی توت فرنگی و گیلاس هم بی تو طعمی نداشتند.حتی فصل انگور هم رسید اما تو نیامدی.
پاییز رسید .
پیش خود گفتم پادشاه فصل ها پاییز...
پیش خود گفتم یار من هر وقت آمد نو بهار است ...
اما نیامدی.
زمستان است.
کولاک استخوانم را می لرزاند اما نه به اندازه ی وحشت بی تو ماندن.
آری امروز هم بیایی نو بهار است.
قسم می خورم اگر بیایی گیلاس روی درخت هم نشانت می دهم.
زمستان است.
بیش از هر زمان به آغوش هیچ به آغوش نفشرده ات نیاز دارم.
زمستان است .
زمستان
زمستان
زمستان

ای خدای تنهایان و بی کسان و بی مونسان!
ای مخاطب آشنای دردهای نگفتنی!
اگر بناست بسوزم٬ طاقتم ده!
اگر بناست بسازم٬قدرتم ده!
خدایا سیاق تو چنین است که طاقت را بیش از مصیبت میدهی .
بده!
دیشب خوابت رو دیدم
خواب دیدم آمدی و ایوان اتاق من نشستی. چند نفر دیگر هم بودند . از من می گفتی و می گریستی.من آمدم چنان به آغوشت فشردی که هنوز هم تنم بوی تو را می دهد.
نمی دانم چرا از هوش رفتم شایدم خودم خواسته بودم حالم بد باشه. در آغوشم گرفتی و روی زمین گذاشتی ام. هنوز جای انگشتانت لابلای گیسوان پریشانم مانده اند.می دانم از روز که نه ٬از شب رفتنت موهایت به اندازه ی موهای من شاید هم بیشتر سفید شده اند اما دیشب جوان بودی . مثل اولین روز بارانی که دیدمت.
از خواب که بیدار شدم بوی تنت تمام اتاق را پر کرده بود. امروز موهایم را شانه نزدم. رد دست هایت را خواهم گرفت...
کاش رد دستانت به گیسوی دیگری نرسد!!!!!!!!!!!!!
دیروز با یک دسته گل امده بود به دیدنم
با یک نگاه مهربون
همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتم و از من دریغ می کرد
گریه کرد
و گفت دلش برام تنگ شده
ولی من فقط نگاهش کردم ..
وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش خیس شده بود 
میان جاده های غم ، غبار می شوم بیا
برای قلب خسته ات قرار می شوم بیا
اگرچه داغ هجر تو بهار را زمن گرفت
دوباره رشد می کنم بهار می شوم بیا
در انتظار رویشت نفس به سینه حبس شد
ترانه خوانی تو را هزار می شوم بیا
بیا ورق بزن مرا به متن تازگی ببر
وگرنه از فراق تو شرار می شوم بیا
اگرچه خسته از رهم ولی برای دیدنت
به بال شوق یاد تو سوار می شوم بیا
تمام هستی ام تویی تو ! ای مسافر سپید!
برای یک نگاه تو نثار می شوم بیا

درست بعد از رفتن تو همه چیز شکست .
حتی هفت آرزویی که در اوج ناامیدیمان بر کاغذی نوشتیم و به امید برآورده شدنش هر شب هفت بار خواندیم و زیر بالشمان گذاشتیم.
همه چیز مرد
بعد از رفتنت من ماندم و بی آرزویی
من ماندم هفت نه٬ هفتاد هزار جای خالی
من ماندم و آغوش پر از خلا
می دانستی
می دانستی
تو هفت آرزوی من نه ٬ هفت شهر من نه . تو هفت آسمان من بودی
بعد از رفتنت من ماندم و هفت آرزوی ناکام
هفت آرزوی مرده
روز رفتنت ۷ کبوتر سپید از بام دلم پریدند و حتی یک بار از آسمانم گذر نکردند
درست بعد از رفتنت بود هفت کلاغ حسرت در لانه ی کبوتران آرزویم نشستند و آواز مرگ سر دادند
٬پاییز می رسید
هفت حسرت دلم تمام دلخوشی من شدند
هفت حسرت دلم را در کاغذی نوشتم اما این بار نه با تو . نه با مهر تو . نه با آرزوی داشتنت که فقط با غمت نوشتم و با اشک و آه و حسرت.
هفت حسرت دلم را دیگر هر شب نمی خوانم . به سوگ می نشینمشان...
آری
زمستان است
برف به سردی قلبت نیست
ولی آواز مرگ کلاغ ها را از همین نزدیکی .جایی مثل دل می شنوم.
(عاشقتم هنوز و مثل همیشه ی بی تو بودن دلتنگ)
یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم
غیر تو که دوری از من ٬دل به هیچ کسی نبستم!!!
اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش
تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش

نمی دانم کجای این نامه ها خطا کرده ام که هر چه می نویسم عشق نمی رسم به نگاه تو.
نپرس چرا نگرانم و مضطرب .
میدانی تنها کنار تو آرام میگیرم و هیچ کناری نمی پذیرم.کنار تو در آن هاله ی مقدس حل می شوم و به دنیای دیگری پا می گذارم .دنیایی که تنها نگاه تو ٬صدای تو و نفس کشیدن تو من را به وجد می آورد٬کنار زندگی!
کاش همین الان اینجا بودی و با دست های مهربانت گهواره ای برای خواب های پریشانم می ساختی و تمام این نامه ها را لالایی خوابم می کردی.
می دانی! همین که صبح با صدای تو بیدار شوم برای هفت پشتم کافیست.
می دانی! در خواب های تو کسی نامه می نویسد. در نامه های من کسی همیشه گم می شود.کسی که شباهت عجیبی به خودم دارد.
از اولین هفته ای که گذشت ترس توی دلم نشست که برنگردی!!!سه شنبه از تقویم افتاد و گم شد ٬انگار هفته کمی کم داشت تا به تو برسم...
می خواستم از روز ها زمان را بدزدم و به شب ببخشم تا بیشتر خواب تو را ببینم اما مثل سلامی بی جواب هرگز به تو نرسیدم و سکوت حرف آخرم شد...
سلام از راه دور ٬از نزدیک٬از همین فاصله که با خود بردی...
سلام٬
هر سطری از این نامه ها که قرار است با نام تو آغاز شود ٬پشت حصار دندان هایم با بغض همنشین می شودکاش تو هرگز نامی نداشتی تا من با خیال راحت هر چه دوست داشتم صدایت می زدم .نامت برای این لحن زمینی غریب است بگذار تنها پرنده ها نامت را زمزمه کنند٬چیزی که از آسمان کم نمی شود؟
وقتی رفتی خودم را به خواب زدم . دلم می خواست کسی مثل مادربزرگ بیاید و بیدارم کند و بگوید :تو فقط خواب دیدی فرزندم .بعد ها خیال کردم رفته ای سفر.با خودم گفتم حتما بر میگردی .حتی چند روز نه برای تو ٬برای خاطره هایم سیاه پوشیدم. گفتند: سیاه ذهنت را از خاطرات تهی می کند. از سیاه در آمدم اما تو نیامدی.
گاهی خیالاتی می شدم . دستی به سر و روی اندوهبارم می کشیدم و سر قرار می آمدم.اما تو نمی آمدی.تنها گاهی با سرعت نوری که از گرد و غبار می گذرد٬از روزن روزهایم عبور می کردی و ذرات معلق تنم بی تو در حجم سکوت رسوب می کرد.
سکوت تنها لحظه ای از زندگی ام بود که می توانستم در آن به تو بیندیشم .میدانم فاصله ی چندانی با من نداری. میدانم جای دوری نرفته ای اما کاش می دانستم کجای حوصله ام پنهانی که بی قرارتر از باد دنبالت می گردم؟؟؟
نمی دانم چقدر در این نامه ها می توانم دوام بیاورم و به خدانگهدار نرسم.من از خداحافظ و به امید دیدار و حتی خدانگهدار بدم می آید. و تو هرچند جواب هیچ کدام از نامه هایم را ننوشتی اما یادت باشد نامه های من باید بدون این کلمات تمام شوند. حالا می خواهم خودم را در سطر های پایانی این نامه به خواب بزنم . شاید به خواب تو بیایم ٬خواب ببینی پروانه شده ام و دارم تمام کودکان یتیم جهان را با خود به یک باغ سرسبز می کشانم.
تقدیم به روز سه شنبه٬ اولین دیدارمان زیر باران پاییزی . روز سه شنبه ی نحس رفتنت!
خیس باران ٬ خیس عشق٬ در بی چتری روزهای نداری٬اشک هایم را گم کرده ام و حیران روزهای هفته را می جویم.
گدایانی نابینا در فواصلی مساوی در امتداد یک خط چون نقطه های بی هویت بر پیاده رو ها بساط گریه راه انداخته اند . با انگشت سه شنبه ای را به من نشان می دهند و می گویند:
آنجا گریه را به رایگان می فروشند.
ولی مگر گریه فروختنی است؟؟ مگر اشک خریدنی است؟؟؟
سه شنبه است .
مثل همه ی سه شنبه های دیگر ساکت و دلگیر!
خیال می کنم با کسی قرار دارم.انگار قرار است باران ببارد و کسی را زیر باران ملاقات کنم بدجوری به این سه شنبه ها عادت کرده ام.رد پایی در روزهای پشت سرم هست که به سه شنبه می رسد و همیشه کسی از پشت سر٬ از عمق یکی از این سه شنبه ها صدایم می زند.و من چقدر دلم می خواهد تو همان کسی باشی که صدایم می زنی و همان کسی باشی که قرار است در باران ملاقاتش کنم.

امروز کودکی از من پرسید :بهار کی می آید
همین طوری به زبانم آمد و گفتم: هر وقت در آسمان پرستویی پیدا کردی بهار می آید.
بعد ساده و کودکانه از او پرسیدم : مسافر من کی از سفر بر میگردد؟
خندید و گفت : وفتی بهار بیاید.

بهار را آوردم. بیا . شاید بهار طبیعت زمستان عمر من باشد...
نه!
بیدارم مکن .
بگذار توی سطر های این نامه خوابم ببرد.مگر نمی دانی من همیشه خواب ترا می بینم؟؟؟؟ می ترسم بیدار شوم و دیگر نبینمت !!! پس تکلیف پرنده هایی که از خوابم می پرند چه می شود؟؟؟
خوابم گرفته .
بیدارم نکن.
درست سر ایستگاه دلتنگی ٬قرار همیشگی خوابم گرفته. کسی از کنارم رد می شود و به ساعتم اشاره می کند. چیزی به پایان ساعت قرارمان نمانده است . یعنی تو آمده ای و من نتوتنسته ام ببینمت؟؟؟
پس تو کی از کنار بی کسی ام گذشته ای و من کور بودم و ندیدمت؟؟؟
پری پروانه پوش خوابهایم!
تو باید همیشه کنار حوصله ی من بال بزنی .
نترس!
شعله های آه ام به بالهایت نمی رسد.
باور کن هیچ کس نمی داند این نامه ها را برای تو می نویسم. تو می توانی وانمود کنی که حرف های مرا نمی شنوی و یا هیچ نامه ای از من نخوانده ای اما نمی توانی به خواب من نیایی!
بیدارم نکن!
شعر حمید جریان وبلاگ من شد: آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی ٬راستی ! شعر مرا می خوانی؟؟؟
باز بیماریم شدت گرفت . این بار آزمایش ها آزمایش تشخیص سرطان و ام.اس هستند و من خوشحالم. هر چی باشه مردن بهتر از مرده زندگی کردنه نه؟؟؟؟
چقدر برای عشقت مبارزه می کنی؟؟؟
بعضی وقتها فکر می کنم بالاترین مبارزه برای عشق شهادته . میخواهی مجنون باش یا چمران و باکری.
برای عشق جنگیدن شرط و شروط ندارد.مبارزه برای عشق چه هنگامی که در جبهه و با تفنگ و تانک و مسلسل باشد و یا در دل و با اشک آه و حسرت٫ مقدس است.
نگفتی چقدر برا عشقت مبارزه می کنی؟؟؟
مثل خیلی از مبارزهایی که می بینیم و می شناسیم تو زندان ها می مانی و زیر شکنجه می میری اما از عقیده ات بر نمیگردی؟؟؟ مثل بابک خرمدین ها و نسیمی ها هنگام مرگ خون خود بر صورت میزنی تا مبادا غریبه ها چنین بیاندیشند که از مرگ هراس داری؟؟؟چه می کنی؟؟؟
یا مثل بعضی ها هنوز اسم اعدام و حبس و مرگ و شکنجه را نشنیده خودت را می بازی و از راهی که می خواستی تا انتها بروی برمی گردی؟؟؟
اگر عاشق خدا هستی بگو چقدر برای نزدیک شدن به معشوقت تلاش می کنی؟؟؟چقدر دور از گناه زندگی می کنی و لذت ها را به گوشه ی پنهان دلت می بری تا مبادا چشم هوس بیندش!!!
اگه عاشق کشورتی بگو چه کاری برای سرزمینی که به آن عشق میورزی انجام دادی؟؟؟ مثل خیلی ها دست روی دست میگذاری تا ویران شود و به احترام عشقت سوگش نشینی؟؟؟بگو چقدر از ملیت خودت دفاع می کنی؟؟؟
اگر مثل من عشق زمینی یا به قول عارفان عشق مجازی داری بگو تا کی به پای عشقت می شینی؟؟؟تا کی غم اسیری رو به لذت آزادی ترجیح میدی؟؟؟
لحظه ای تامل کن.
بیاندیش...
زندگی با عشق معنا میگیرد . اینطور نیست ؟؟؟
پس...
از هر کدام میخواهی باش .
می خواهی مجنون باش
بابک
باکری و چمران
حلاج
نسیمی
فقط عاشق باش...
شبهای دلتنگی ٬ فردا باید ترجمه تحویل بدم ولی مگه غم میگذاره؟؟؟ دلم خخخخخخیییییییلللللیییییی گرفته . خیلی...
ما که در گریه هامان آغوش مادر بودیم
ما که در جفا تسلی گر هم بودیم.
ما که در قصر آرزوها پادشاه هم بودیم
پس از چه بود این جدایی؟؟؟
ما که زیبایی عشق را در صداقت دلهایمان یافتیم
ما که روز و شب را دعاگو به آستان حق دادیم
ما که نفس هایمان را تصدق چشمهای هم کردیم.
ما که از اشک هایمان را لای فال یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور نهادیم و هر شب بوسیدیم و بوسیدیم و بوسیدیم و دانستیم که یوسف گمگشته ی هم هستیم
ما که کوه ها را نه با تیشه که با دل کندیم
از چه بود این جدایی؟؟؟
ما که در نامهربانی ها مهربان هم بودیم
ما که در خوشی ها یار و در ناخوشی ها همدم هم بودیم.
پس چه بود این جدایی؟؟؟
ما که ماه کنعان آسمان هم بودیم
ما که یوسف هم بودیم
لیلی هم بودیم
ما که دلداده و معشوق یکدگر بودیم
پس چه بود این جدایی؟؟؟
ما که تجلی رویاهای جاودانه امان بودیم
فرمانروای آستان هم بودیم
ما که گفتیم بی یار می میریم
پس چه بود این جدایی؟؟
از چه بود این جدایی؟؟؟
ما که گفتیم کوه را خواهیم کند
ما که گفتیم چو کوه خواهیم ماند
عاشق خواهیم زیست عاشق خواهیم مرد
در به روی خسروان خواهیم بست و فرهاد خواهیم ماند
ما که گفتیم هدیه ی خدا بودیم
ما که گفتیم لطف حق بودیم
ما که گفتیم خدا با دلهاست
ما که گفتیم خدا دل مجنون نشکند
ما که گفتیم جز خدا هیچ کسی حکم جدایی ندهد
پس از چه بود این جدایی؟؟؟
از که بود این جدایی؟؟؟